X
تبلیغات
پــرنسـس کـوچـولـو

پــرنسـس کـوچـولـو

favorites

عید داره میاد ...

دوستای گل فرارسیدن عید نوروز رو پیشاپیش به تک تکتون تبریک می گم و آرزو دارم که سالی پربارتر و پربرکت تر از سال پیش در پیش داشته باشید و پر باشه از شادی و سلامتی و خبراهای خوش ... انشاءا... 

عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد / برگیر و دهل می‌زن کان ماه پدید آمد
عید آمد ای مجنون غلغل شنو از گردون / کان معتمد سدره از عرش مجید آمد
عید آمد ره جویان رقصان و غزل گویان / کان قیصر مه رویان زان قصر مشید آمد
صد معدن دانایی مجنون شد و سودایی / کان خوبی و زیبایی بی‌مثل و ندید آمد
زان قدرت پیوستش داوود نبی مستش/ تا موم کند دستش گر سنگ و حدید آمد
عید آمد و ما بی‌او عیدیم بیا تا ما / بر عید زنیم این دم کان خوان و ثرید آمد
زو زهر شکر گردد زو ابر قمر گردد / زو تازه و تر گردد هر جا که قدید آمد
برخیز به میدان رو در حلقه رندان رو / رو جانب مهمان رو کز راه بعید آمد
غم‌هاش همه شادی بندش همه آزادی / یک دانه بدو دادی صد باغ مزید آمد
من بنده آن شرقم در نعمت آن غرقم / جز نعمت پاک او منحوس و پلید آمد
بربند لب و تن زن چون غنچه و چون سوسن / رو صبر کن از گفتن چون صبر کلید آمد

مولوی

این سه شنبه  (۲۵ اسفند)هم که مصادف است با چهارشنبه سوری روزیه که ناخواسته وارد این دنیا شدم ... برای خودم آرزو می کنم که تو سال جدید زندگیم تغییر کنم ! اگه نکنم که دیگه تولد به چه درد می خوره! تولد یعنی آغازی نو! پس واسم دعا کنید  برای دوستایی که می خوان بپرسن که وارد چند سالگی می شی از الان بگم که وارد 18 سالگی می شم (پیر شدیمااا )

لبتون شاد و دلتون بی غم ...

پرنسس کوچولو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اسفند1388ساعت   توسط پرنسس کوچولو  | 

یک داستان - فریده

دوستان داستانی که پائین مشاهده می کنید داستان بلندیه ولی به نظر من داستان زیباییه ... اگه وقت داشتین خوشحال می شم وقتتون رو بزارین و بخونیدش و اگه دوست داشتین هم نظرتون رو بگید

آخرین باری که با فریده صحبت کردم ، هفته پیش پنج شنبه  بود ، از اون روز به بعد دیگه ندیدمش ، شاید امکانش وجود نداشت که ببینمش ، حدود یک سال می شد که منو با یک بچه یک ساله تنها گذاشت و رفت ، خیلی بی معرفت بود !

من موندم و لیلا ، یه دختر که هر روز بزرگتر می شد بیشتر شبیه مادرش می شد ، شاید اگه عشق من به مادرش هنوز وجود نداشت ، ولش می کردم تو کو چه و خودم هم با ماشینم می رفتم ته دره !  یک نوع خودکشی سنتی !
اما حضور لیلا بهم اجازه نمی داد ، از طرفی حضور بچه برام سخت بود ، یعنی هم پدر بودن ، هم مادر بودن غیر قابل تحمل بود ، از طرف دیگه حس می کردم فریده پیش منه و بهم کمک می کنه ، مثل اون روزهای اول زندگی ، آخه چقدر می تونه یه آدم سنگدل باشه ، چطور تونسته منو با یک بچه تنها بزاره و بره !؟

هر هفته پنج شنبه ها ، لیلا رو می برم پیشش ، تا لیلامونو ببینه ، شاید دلش بسوزه و برگرده سر خونه و زندگیش اما بعیده ! اگر بخواد هم نمی تونه برگرده !

هر هفته بچه رو بهش نشون می دم تا ببینه چقدر داره بزرگ می شه و هر چقدر هم بزرگتر می شه بیشتر شبیه خودش می شه ، بعضی وقتها که لیلای کوچولو ، منو یاد فریده می اندازه دلم می گیره و ساعتها گریه می کنم ، هم از غم دوری فریده هم از درد و رنج بزرگ کردن بچه !

البته مادرم بهم کمک می کنه  اما اونهم الان پیر و  فرسوده است ، نمی شه از اون هم زیاد انتظار داشت ، کی تو سن ۶۰ سالگی حوصله یک بچه یکساله رو داره ، عوض کردن کهنه ، شیر خشک درست کردن ، پستونک شستن و بیدار موندن تا صبح ، بعضی وقتها از مادرم خجالت می کشم ! اما چاره ای نیست ، باید تحمل کرد ،
نمی خواستم زن هم بگیرم ، می خواستم به فریده ثابت کنم هنوز دوستش دارم .

 

ولی چه فایده ، اون رفته بود و دیگه هم بر نمی گشت ، اصلا مگه واسه اون فرقی هم می کنه که من چقدر دوستش دارم ؟

من و فریده از ۱۹ سالگی با هم دوست بودیم ، کلی تلاش کردم که زنم بشه ! یادش بخیر سال ۷۹ بود یعنی ۷ سال پیش خیلی اتفاقی با هم آشناشدیم اما خیلی زود به اون دلبسته شدم ، اما قبول نمی کرد ، هر چی جلوتر می رفتیم بیشتر انکار می کرد ، من دیوونش بودم و اونهم می دونست ، اما راضی به ازدواج نمی شد ، پدرم  بعد از پنجمین خواستگاری گفته بود که  انگار این دختر به هیچ صراطی مستقیم نمی شه  و جمله آخر رو گفت .

-        من دیگه نمیام خواستگاری این دختر ، آخه پسر ، مگه دختر قحطیه !؟ این همه دختر تو این شهر ، یکی دیگه رو انتخاب کن ، من که آبرومو از سر راه نیاوردم هر روز بیام خواستگاری و  عین هر دفعه رو هم جواب منفی بشنوم ، همین که گفتم ، من دیگه نمیام خواستگاری ، خود دانی !

-        آخه پدرم ، من دوستش دارم ، مگه خودت مامانو دوست نداشتی ؟ مگه خودت ۳ بار نرفتی خواستگاری ؟ هر بار هم جواب نه شنیدی ،اما آخر به خواستت رسیدی ! خواهش می کنم ، من فریده رو دوستش دارم !

-        من غلط کردم ۳ بار رفتم خواستگاری ، دیگه هم نمیام خواستگاری این عفریته ! حالم از هر چی عشق و عشق بازیه بهم می خوره ، منو با این سن و سالم هر روز می کشونی میاره اینجا که سکه یه پولم کنی !؟

دیگه هیچی نگفتم ، جایی واسه حرف زدن نمونده بود ! بابام یک هفته بعد از اون ماجرا بر اثر تصادف فوت کرد ، نمی شد دوریشو تحمل کنی ، خیلی سخت بود ، منم تو اون یک هفته از ترس بابام طرف فریده نمی رفتم ،
نمی دونم از کجا فهمید ، تو مراسم هفتم بابام  حضور داشت ، اونروز وقتی با اون قیافه منو دید دلش بحالم سوخت ، اونروز بود که تصمیم گرفت با من ازدواج کنه ، این حقیقتو بعدا سر سفره عقد بهم گفت !

من تمام تلاشمو کردم که زندگی خوبی براش بسازم ، تمام تلاشمو ، فکر می کردم موفقم اما با رفتنش نشون داد که نه ، نتونستم اون چیزی رو که می خواد براش آماده کنم ، رفت ، بعد از سه سال زندگی رفت و من و لیلا رو تنها گذاشت .

اون فقط برام یه یادگاری از خودش باقی گذاشت تا همیشه همه جای خونه بوی اون رو بده ، بوی فریده ، بوی عزیزترین کسی که تو زندگی دوستش داشتم ، پدر و مادر رو نمی شه عوض کرد ، ولی دوستشون داریم چون به ما زندگی دادند ، اما فریده به من زندگی دوباره داده بود  زندگی که ایندفعه خودم انتخاب کرده بودم پس اونو عاشقانه دوست داشتم .

همیشه تو اون روزهایی که با هم بودیم حرفمون از عشق بود و آینده ،  قرار نبود هیچ کدوممون جا بزنه اما  اون کم آورد ، نمی دونم شاید چون روحش اونطوری که می خواست آزاد نبود ، شاید چون جسمش و روحش هردو با هم کنار من نبودند ، من خیلی سعی کردم روحش رو هم تسخیر کنم اما نمی شد ، جسم اون برای من ارزشی نداشت ، اما روحش همچنان سرکش بود ، بالاخره هم طغیان کرد  ، رفت و من رو تنها گذاشت .

امروز هم پنج شنبه است ، دیگه کم کم باید حاضر بشیم ، من و لیلا ، دوتایی بریم تا اون مادرشو ببینه .

-        بین فریده ، ببین دخترتو آوردم ، لیلا رو ؛ آخه چطور دلت اومد اونو تنها بزاری و بری ، فریده برگرد ، خواهش می کنم ، خونه بی تو سوت و کوره ، فریده  خواهش می کنم .

اما اون مثل همیشه چیزی نگفت !

داستان زندگیمونو رو تو اون یک هفته براش شرح دادم ، گفتم که مامانم دیگه خسته شده ، نمی شه لیلا رو تحمل کرد ، هر روز که می گذره شیطون تر می شه ، من هم نمی تونم هم مامان باشم هم بابا ، سخته ، بعضی شبها تو کابوس دنبال تو می گرده ، با ترس از خواب پا می شه و با لکنتی که داره مامان فریدشو صدا می کنه !

اما هیچ کدوم از این حرفها باعث نمی شد فریده برگرده ، مطمئن بودم ، ایندفعه دیگه دل فریبا به حال من
نمی سوخت ، اما چاره ای نداشتم ، لیلا باید مادرشو می دید ، من نمی تونستم این حق رو از فریده سلب کنم !ولی برای من خیلی سخت بود .

لیلا با اون دستهای نازک و سفیدش محکم دست منو تو دستاش گرفته بود حس  می کردم می خواد بهم تسلی بده ، تو چشمهاش می خوندم که می خواد با نگاهش بهم بگه : بابا اگه مامان فریده رفته ، من هستم ، من جاش رو برات پر می کنم ، من هیچ وقت تنهات نمی گذارم .

دیگه کم کم باید بر می گشتیم ، امروز هم گریه و زاری من تاثیری تو فریده نداشت ، آروم لیلا رو تو بغلم گرفتم با هم دولا شدیم و سنگ قبر فریده رو بوسیدیم و برگشتیم به سمت خونه .

+ نوشته شده در  شنبه 1 اسفند1388ساعت   توسط پرنسس کوچولو  | 

نشد ... نشد ...

به خداحافظي تلخ تو سوگند، نشد

كه تو رفتي و دلم ثانيه اي بند نشد

لب تو ميوه ي ممنوع ولي لب هايم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل كند، نشد

با چراغي همه جا گشتم و گشتم در شهر

هيچ كس، هيچ كس اينجا به تو مانند نشد

هر كسي در دل من جاي خودش را دارد

جانشين تو در اين سينه خداوند نشد

خواستند از تو بگويند شبي شاعرها

 عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!

  فاضل نظری

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 بهمن1388ساعت   توسط پرنسس کوچولو  | 

به هر بهانه ای تو را دوست دارم

تو را به جاي همه کساني که نشناخته ام دوست مي دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

براي برفي که اب مي شود دوست مي دارم

تو را به جاي همه کساني که دوست نداشته ام دوست مي دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم

براي اشکي که خشک شد و هيچ وقت نريخت

لبخندي که محو شد و هيچ گاه نشکفت دوست مي دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست مي دارم

براي پشت کردن به ارزوهاي محال

به خاطر نابودي توهم و خيال دوست مي دارم

تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم

تو را به خاطردود لاله هاي وحشي

به خاطر گونه ي زرين افتاب گردان

تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم

تو را به جاي همه کساني که نديده ام دوست مي دارم

تو را براي لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شيرين خا طره ها دوست مي دارم

تورا به اندازه ي همه ي کساني که نخواهم ديد دوست مي دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ي ستاره هاي اسمان دوست مي دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست مي دارم

تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم

تو را به جاي همه ي کساني که نمي شناخته ام ...دوست مي دارم

تو را به جاي همه ي روزگاراني که نمي زيسته ام ...دوست مي دارم

براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود و

براي نخستين گناه...

تو را به خاطر دوست داشتن...دوست مي دارم

تو را به جاي تمام کساني که دوست نمي دارم...دوست مي دارم


پل الوار- شاعر فرانسوی

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 دی1388ساعت   توسط پرنسس کوچولو  | 

یک سوال بی جواب !!!

دختری کنجکاو میپرسید:

ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا

آخرش بازی است و بازیچه


مادرش گفت: عشق یعنی رنج

پینه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت: بچه ساکت باش

بی ادب! این به تو نیامده است

رهروی گفت: کوچه ای بن بست

سالکی گفت: راه پر خم و پیچ

در کلاس سخن معلم گفت:

عین و شین است و قاف، دیگر هیچ

دلبری گفت: شوخی لوسی است

تاجری گفت: عشق کیلو چند؟

مفلسی گفت: عشق پر کردن

شکم خالی زن و فرزند

شاعری گفت: یک کمی احساس

مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت: خانمان سوز است

بار سنگین عشق بر شانه


شیخ گفتا:گناه بی بخشش

واعظی گفت: واژه بی معناست

زاهدی گفت: طوق شیطان است

محتسب گفت: منکر عظما ست

قاضی شهر عشق را فرمود

حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را عشق است

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت

رهگذر گفت: طبل تو خالی است

یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

دیگری گفت: از آن بپرهیزید

یعنی از دور کن بر آتش دست


چون که بالا گرفت بحث و جدل

توی آن قیل و قال من دیدم

طفل معصوم با خودش می گفت:

من فقط یک سوال پرسیدم!
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آذر1388ساعت   توسط پرنسس کوچولو  | 

شعر زیبای "سیب" از حمید مصدق و جواب فروغ فرخزاد به او


 حميد مصدق - خرداد 1343
 

6q8h4sp.jpg

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق

uocf8xyssd80uzf6p7ji.jpg
من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت   توسط پرنسس کوچولو  | 

برای کسی که مثل هیچ کس نیست

من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چهارفصلش هم آراستگي ست
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا
زندگاني بخشد
" آي باز كن پنجره را "
پنجره را مي بندي !
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسي مي خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد
من اگر ما نشويم ، تنهايم
تو اگر ما نشوي
خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم
دشتها نام تو را مي گويند
كوهها شعر مرا مي خوانند
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه ي پرهيز كه چه ؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از تو
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر

حمید مصدق

+ نوشته شده در  جمعه 1 آبان1388ساعت   توسط پرنسس کوچولو  | 

شعر کوچه (همراه با دکلمه)

* یادمه این شعر رو قبلا ها هم تو وبلاگ گذاشته بودم با اجازتون دوباره گذاشتمش !!!


بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !


در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد


يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم


ساعتی بر لب آن جوی نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كنی ، چندی ازين شهر سفر كن !


با تو گفتم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد


يادم آيد كه دگر از تو جوابی نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كنی ديگر از آن كوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم

                        فريدون مشيری                 

http://gallery.photo.net/photo/3357982-lg.jpg


دکلمهء شعر کوچه با صدای خود استاد فریدون مشیری

+ نوشته شده در  جمعه 3 مهر1388ساعت   توسط پرنسس کوچولو  | 

یک حقیقت تلخ

یه نفر خوابش میاد و واسه ی خواب جا نداره
یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره

یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره
می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره

یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می شه توش
اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره

بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره
انتخابم می کنه ، پولشو اما نداره

یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه
اون یکی مداد برای آب و بابا نداره

یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی
اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره

یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد
مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره

یه نفر تولدش مهمونیه ،‌همه میان
یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره

یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش
یکی داره می میره ، خرج مداوا نداره

یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن
یکی از بر شده درد و ، دیگه انشا نداره

یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی
یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره

تو کلاس صحبت چیزی می شه که همه دارن
یکی می پرسه آخه چرا مال ما نداره

یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا
یکی انقد دیده که میل تماشا نداره

یکی از واحدای بالای برجشون می گه
یکی اما خونشون اتاق بالا نداره

یکی جای خاله بازی کلاس شنا می ره
یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره

یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره

یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه
یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره

یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس
یکی هم برای گرمای دساش ها نداره

دخترک می گه خدا چرا ما ... مادرش می گه
عوضش دخترکم ، او خونه لیلا نداره

یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه
هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره

یکی آزمایش نوشتن واسش ،‌اما نمی ره
می گه نزدیکیای ما آزمایشگا نداره

بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل و
مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤیا نداره

یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه
پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره

یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم
دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره

راستی اسمو واسه لمس بهتر قصه می گم
ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره ؟

بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره
یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره

همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما
این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره

خدا به هر کسی هر چیزی دلش می خواد بده
همه چی دست اونه ،‌ربطی به شعرا نداره

آدما از یه جا اومدن ، همه می رن یه جا
اون جا فرقی میون فقیر و دارا نداره

کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت
با نمی شه ، با نمی خوام ، ‌با نشد ، با نداره


مریم حیدرزاده

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت   توسط پرنسس کوچولو  | 

من نباشم ...

 من نباشم کی تو رؤیا ، موهاتو ناز می کنه ؟
 کی با بالای شکسته با تو پرواز می کنه ؟
 راس بگو من که نباشم اخمای پیشونیتو
 کی میاد دونه دونه با حوصله باز می کنه ؟
 من نباشم کی می شینه تا سحر بالای سرت ؟
 کی میاد برداره اشکو از رو چشمای ترت ؟
من نباشم کی میاد موقع رفتن اشکاشو
می کنه بدرقه ی راه بلند سفرت ؟
 من نباشم کی گلای خواهشت رو آب میده ؟
کی به فریادت با حس عاشقی جواب می ده ؟
 راس بگو به غیر من کدوم دیوونه ای میاد
 واسه هر اشاره کردنت دو تا کتاب می ده ؟
 من نباشم کی میاد با خواهش و با التماس
 با یه عالم گل ارکیده و کلی گل یاس
 منت چشماتو می کشه فقط به این امید
 که بهش بگی برو ، شعرای تو پر از خطاس
من نباشم کی میاد ناز نگاتو می خره ؟
 کی میاد دنبال تو تو رو تا خورشید می بره ؟
من نباشم کی میگه همیشه حقا با توه ؟
 واسه ی خاطر تو جون می ده پشت پنجره
 من نباشم کی می باره تو زمون تشنگیت ؟
 کی می خواد تو رو مث من تو تموم زندگیت ؟
 من نباشم کی با چشمای تو سازشش می شه ؟
 با تموم مهربونی و غم و دیوونگیت
من نباشم کی واسه خوابت لالایی می خونه ؟
 تو تو هر هوایی باشی ،‌ باز تو دنیات می مونه ؟
 من نباشم کی بهت می گه بازم عاشقتم ؟
اگه حتی دلمو بشکنه و برنجونه
 من نباشم کی تحمل می کنه کار تو رو ؟
 با رقیب گشتنا و اذیت و آزار تو رو
 تو خودت داور میدون شو بگو من نباشم
 کیه که جواب نده تلخی رفتار تو رو ؟
من نباشم کی برات قصه می گه تا بخوابی ؟
کی میاد سراغ رؤیات تو شبای مهتابی ؟
 من نباشم کی بیداره تا تو خوابت ببره ؟
 کی قایم می شه لای ابرا که راحت بتابی ؟
 من نباشم کی کلافت می کنه با سوالاش ؟
کی تو رو بهم می ریزه ، با بیان خیالاش ؟
 ولی بی انصافیه ،اینم بگم ، من نباشم
 کی تو نامه جای اسمت ماهو می ذاره بالاش ؟
 من نباشم کی تو هر چیزی بگی گوش می کنه ؟
 کی به خاطر تو دنیا رو فراموش می کنه ؟
 من نمی گم تو بگو که کی زمون قهر تو
 همه ی مردم دنیا رو سیاپوش می کنه ؟
 من نباشم کی تو رؤیا درو روت وا می کنه ؟
 هر چی که گم می کنی یه جوری پیدا می کنه
واسه ی من افتخاره ، نگی منت می ذاره
ولی که اندازه ی من ، زیبا ‌زیبا می کنه ؟
من نباشم کی به مرغ عشق تو دونه می ده ؟
 کی به طاووس قشنگ آرزوت لونه می ده ؟
 کی به اون سری که توش عشق یه آدم دیگس
 با نهایت جنون و عاشقی شونه می ده ؟
 من نباشم کی واست حرفای رنگی می زنه ؟
 دیگه کی حرف چش به اون قشنگی می زنه ؟
 کی میاد به جای طرحای قدیمی و زیاد
روی نامه طرح برگ توت فرنگی می زنه ؟
 من نباشم کی میاد انقدر برات دعا کنه ؟
 هر چی برگردونی رو تو ، باز تو رو صدا کنه
 کیه که بدونه دیشب با رقیبش بودی و
 انقد عاشقت باشه ، بازم بهت نگاه کنه ؟
 من نباشم می دونم تو استراحت می کنی
 اولش ساده به این نبودن عادت می کنی
 اما وقتی فهمیدی راس راسی عاشقت بودم
 نمی گی اما یه کم ، احساس غربت می کنی
 من نباشم اگه حس کردی یه کم غریب شدی
 از یه عاشق یا یه شمع سوخته بی نصیب شدی
 بنویس رو کاغذ و بده دس باد بیاره
 بنویس فقط تویی ، چون دیگه بی رقیب شدی
 من میام گذشته رو می دم دس آب روون
 بعدشم با التماس بهت می گم دیگه بمون
اگه پای کسی تو زندگی ما وا نشه
می تونیم با هم بریم تا هفت تا شهر آسمون
 من نباشم یه روز امتحان کن و بگو چی شد
 اگه امتحان می کردی تو ، چه قد چیزا می شد
 بعد امتحان اگه یه وقت کسی بود مث من
 نشونم بده بگو شاگرد اولت کی شد ؟
 من نباشم می دنم فکر می کنی خود خواهیه
 ولی این حقیقته ، قصه آب و ماهیه
 هیچ کسی نمی تونه انقد دوست داشته باشه
 عشق من یه عشق آسمونی و الهیه
من نباشم ولی نه ،‌ باید خودت بگی بیا
 تو باید فرقی بذاری میون عاشقیا
 دیگه ما تو عصرمون لیلی و مجنون نداریم
قلبامون سنگی شدن ،‌ رنگ دلامونم سیا
 من نباشم به خدا قدر تو رو نمی دونن
 دوس دارن باهات بسازن و لیکن نمی تونن
 من می رم تا که نباشم ولی یک چیزو بدون
 اونا هیچ کدومشون آخر باهات نمی مونن

                                                                                      مریم حیدرزاده

http://23.media.tumblr.com/Ym61K2jdzl4stum0kvyQTDtQo1_400.jpg

+ نوشته شده در  جمعه 5 تیر1388ساعت   توسط پرنسس کوچولو  |